محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
176
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بصره كه آن را اور گفتند برد و در دخمه اى نهاد و غذا و آشاميدنى و لوازم براى وى فراهم كرد و چون مدتى بگذشت شاه گفت : « جادوگران دروغ گفتند ، به ديار خود رويد . » و بازگشتند و ابراهيم تولد يافت و هر روز چون هفته اى و هر هفته چون ماهى و هر ماه چون سالى رشد كرد و شاه قصه را از ياد برد . و ابراهيم بزرگ شد و كسى را جز پدر و مادر خويش نمىديد . پدر ابراهيم به كسان خود گفت : « مرا پسرى هست كه او را نهان كردهام ، اگر او را پيش شاه آرم بيمى بر او هست ؟ . » گفتند : « او را بيار . » پس پسر را بياورد ، و چون وى را از دخمه در آورد و بهايم و مردم بديد ، از پدر خود پرسيد : اينها چيست ؟ و پدر به دو گفت كه ، شتر شتر است و گاو گاو است و اسب اسب است و بز بز است . ابراهيم گفت : « اين خلق به ناچار پروردگارى دارد . » و هنگامى كه از دخمه در آمد پس از غروب آفتاب بود و سر به آسمان برداشت و ستارهء مشترى را بديد و گفت : « اين پروردگار منست . » و چيزى نگذشت كه ستاره نهان شد و گفت : « زوالپذيران را دوست ندارم . » يعنى خدايى كه نهان مىشود . ابن عباس گويد : و آخر ماه بود از اين رو ماه را پيش از ستارگان ديگر نديد و چون آخر شب شد و ماه بر آمد گفت : « اين پروردگار منست . » و چون فرو رفت گفت : « اگر خدايم هدايتم نكند از گمراهان خواهم بود . » و چون صبح شد و خورشيد را بديد گفت : « اين پروردگار من است اين بزرگتر است » . و خدا به ابراهيم گفت : « اسلام بيار » گفت : « تسليم پروردگار جهانيان شدم »